اوووووووووووووه!انگاری اومدم دزدی.باورت میشه من با هیچ کامپوتری جز کامپیوتر تو اتاقم نمی تونم کار کنم؟!
یه چند وقتیه،که انگار یه قرنه ولی حالا که می شمارم دو هفته بیشتر نیس،ویندوز سیستمم بالا نمی آد.منم فکر کردم یه مدت بی کامپیوتر زندگی کنم،نمی میرم که!حالام زنده ام.
داغ کردم.چقدر گرمه اینجا.سایت نگو،بگو اتوبان!نه آقا کارم خیلی طول نمی کشه.فقط وا نایست بالا سرم.اه!
به هر حال وظیفه دونستم،غیبتم رو موجه کنم،هر چند خیلی محسوس نبوده باشه.دوستدار شما،ثمین!
+
نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 13:41 توسط ثمین
|
قهر كرد،چادرش سر كرد،رفت
دختر رنجور،خورشيد،
تكهاي اميد را از خانهمان برداشت،رفت
و شكست تنگ بلور
و شكست قلب شكست خوردهي ماهيها
و دگر هيچ نديد بندزن احساسها
و دگر بازنيافت رنگ اميد،نقش خاكآلودهي قاليها
و من هر شب باز بينم خواب،
سقف خانه ابر تيره
ميچكد آهسته بر من حين گريه
من ببينم طاق هفت رنگ،
ميكند قاليچهها را رنگوارنگ
دختر رنجور خانه،چادرش از سر فتاده،
آمده،او آمده،در خواب من باز آمده
گريهام سر آمده،او آمده،باز آمده...
+
نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 20:9 توسط ثمین
|
حذف شد!... و دوباره اضافه شد!...خب چيز خاصي نداشت اين پست!
الآن دو ساعتي هست كه از دندانپزشكي برگشتهام.فكام
به شدت درد ميكند.اي كاش ميشد بالشتكي،چيزي ميگذاشتم توي دهنم كه دهنم بعد
اينكه مجبور بوده نزديك دو ساعت باز باشد،استراحت كند.
دوست داشتم امروز چيزي اينجا بنويسم.صبح سعي هم كردم.يك چيزي هم نوشتم ولي نصفه كاره ماند.
شنبه ي قبل از ماه رمضان،بابا كه داشت مي رفت
ماموريت،من را هم با خودش برد.سفر خوبي بود.از شب قبل اش تصميم گرفته بودم
كه در موردش بنويسم.صبح كه راه افتاديم،توي ذهنم در مورد اينكه چه جوري
بنويسم فكر مي كردم و برنامه ريزي مي كردم.وقتي برگشتيم،مطمئن بودم كه اين
سفرنامه،يكي از قشنگ ترين نوشته هام خواهد بود.سفر خوبي بود.هم خوش
گذشت،هم يك چيزهايي ياد گرفتم.هرچند همه اش مجبور بودم سرم را تكان بدهم و
بگويم نه!فعلن اين چيزها را نخوانديم.توي
اين ماموريت،خانم مهندس،همكار بابا هم بود كه كلي صحبت مان گرفت و يك دل
سير باهاش درد دل كردم.با اينكه اولين بار بود مي ديدمش،ولي كلي حرف مشترك
داشتيم باهم.و البته دغدغه ي مشترك،بين من و ده سال پيش خانم مهندس...كاش
مي نوشتم اش.
نمي فهمم چه اصراري هست كه ثابت كند،من و خودش
خيلي به هم شبيه هستيم.حالا نمي دانم ،نمي خواهم شباهت ها را ببينم يا
واقعن شباهتي در كار نيست؟!
اين كه سه نفر در آن واحد خوابت را ببيند،يك كم
مشكوك است.فكر كردم خواب ديدن اولي بهانه است.دومي از سر دلتنگي و سومي
واقعن خوابم را ديده!
بابا و ثنا ديشب داشتند كتاب هاي ثنا را جلد مي
گرفتند.يك سر و صدايي راه انداخته بودند كه نگو.بابا وسواس ويژه اي در نگه
داري كتاب هاش دارد.يعني من نديدم كتابي داشته باشد كه جلد نگرفته
باشدش.حالا هي اصرار كه بيا كتاب هاي تو را هم جلد كنيم!و اين يعني فاجعه
براي كسي كه هيچ وقت ضرورت اين امر را حس نكرده و هميشه به نيمه ي سال تحصيلي
نرسيده جلد كتاب ها را در آورده تا احساس خفگي نكنند!
نمي دانم چه اصراري دارم امشب،شكسته ننويسم.اين چرت و پرت ها را اين قدر
اتو كشيده نوشتن هم خنده دارش مي كند.اثر داروي بي حسي دارد انگار كم تر
مي شود.خدا به خير كند امشب را.من به هذيان گفتن افتادم؟!
من واقعن حالم خوب نيست.كسي كد اين تصاوير متحرك و قلب و اين ها را ندارد، بگذارم اين جا؟
اصلن بگذار اين متني كه صبح داشتم مي نوشتم و نصفه ماند،بگذارم اين جا.آره.
آنوقتها بابا زياد من را ميبرد
مغازهي آقاجان.يعني وقتهايي كه مامان شيفت بعد از ظهر بود،من را
نميبردند مهد.عصري كمي زودتر از تعطيلي مدرسهي مامان،ميرفتيم مغازه و
بعد ميرفتيم دنبال مامان.آخر آن وقتها شب را رانندگي نميكرد.پياده
ميرفتيم،سواره برميگشتيم.آقاجان فرشفروشي داشت.فرشچي بود.ولو شدن روي
تخت وسط مغازه،روي چند لايه فرش و با چرتكهي آقاجان بازي كردن،كلي برايم
كيف داشت.كلاه آقاجان را كه حسابي برايم گشاد بود ،سرم ميگذاشتم،مهرههاي
چوبي چرتكه را بالا و پايين ميكردم و مثلن اداي پدربزرگ را در
ميآوردم.حس خوبي بهام ميداد.يك جور حس مالكيت شايد.انگاري همه كارهي
آنجا باشم.
مغازهي بغلي،يك سوپرماركت بود كه يك خورده كه
ميگذشت،وقتي نشان ميدادم كه حوصلهام سر رفته،آقاجان ميبردتم آنجا و
كيكي،آبميوهاي،چيزي ميخريد برايم.صاحب مغازه از اين تيپ آدمها بود كه
عمو يا دايي مجرد خوبي ميشود.از اينها كه وقتي ازدواج ميكنند،تو ي
برادرزاده يا خواهرزاده،كمي ممكن است دلات بگيرد و كمي به عروس خانم
حسوديات شود و دلگير كه چرا عمو يا داييات را ازت گرفته.حسادت كودكانه
ديگر...
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 22:35 توسط ثمین
|